فصل نو !
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦  

 

 *****************************

رها

چون قاصدکی بر شانه ی باد پاییزی

رقص کنان

از خیال خاکستری کوچه ات میگذرم

..............................................................

و هیچ نمیدانی که
لحظه های مرده ی دیروز
و خاطرات کابوس شده ام
تنها خطی کج
به خطوط کج و موج دستانم
وچینی نو
بر پیشانیم شد
حالا دیگر نوبت من است
که خوشبختی را هوار بزنم
شاید با تو یا ....!

.........................................

 پرده ی سیاه وحشت را

 از پنجره فردا جدا کن

 و خاکستری خواب را

هنوز کلاغ های آنسوی شیشه 

برای نالیدن بهانه های کهنه بسیار دارند ... !

.....................................

 نه در گذار زمان نه فاصله نه سکون

نه در تباهی عریان باتلاق جنون

 نه در شبانه شکفتن شکوه پروانه

 نه مسخ معنی بودن گلایه های درون

 نه گرمی دستان و بازی دو نگاه

نه قاصدک نه عروسک مترسکی محزون

نه تب نه تپیدن طلوع و تاریکی

حکایت ما نا تمام ماند و ...

......................................

تمام میشود فصل  پریشانی مترسک های پوشالی ، تا مسکوت بماند رسیتال نا به هنگام کلاغان کلافه ی کسالت و حکایت هنوز همچنان نا تمام میماند ، تا در فصلی نو و در کنار فرشته ای زمینی آغوشی آرام بخش  پذیرای  تن خسته مسافر باشد .

با آرزوی سلامت ، سال نو مبارک  !

                                                          امید ...


 
مازوخيسم تمدن !
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦  


و دروغي بيش نبود كه آسمان همه جا همين رنگ است .

 

تا سرگيجه نگيرم در پيچ و خم جاده هاي غريب كه آستيگماتيسم فاصله را تصوير ميكنند .

اميد رسيدن به شهر و دياري

 

كه تمثال تمدن است و پا نهادن به آن، اوج فواره ي آمال مردمان كوته نظر ظاهر بين .

 مسافر رنج سفر را به جان خريد تا ببيند ، بشنود وتفسير كند روياي مترسكان

 

غلطيده در پوشال مدرنيسم را . حكم رفتن بود نه ماندن ، تحمل مارپيچ گزنده ي جاده كه اجبار سفر را

به كابوسي شيرين پيوند مي زد . گرده ي فصل فاصله شلاق مي خورد . حالا من و جاده يكي شده ايم

 

تا پروازي در سكوت را تجربه كنيم . باز نگاه ثابت و صامت اشياء و

 

اجسام كه محكوم به سكون ميشوند تا جاري سفر همچنان جريان يابد .

در گلوي گود و گنگ راهها بلعيده ميشوم ! هنوز حركت اساس حيات است، برو ...!

خطوط مواج و مقطع ، مدارهاي نامرعي زمين ، سخاوت سربي سينه ي سرد سپيدار، لانه هاي متروك

 

كلاغان ديروز و غبار غربتي كه بر ردپايم مينشيند تا شايد در دياري ديگر، در گستره سرزمين غربت

 از

 

آنچه تا كنون بوده ام بگريزم ، شايد قراري و ...!؟ بر آفتاب سرد ديروز غالب ميشوم ، كور

 

سويي از دور پيداست . در اين ميان باد كه همراه مسافران است صداي قدمهايم را پيش از

 

رسيدن براي شهر سرد سرب و بتن سوغات ميبرد. من ، جاده ، غربت ، سكوت ، سئوال و

 

هيات هولناك تمدني نو .

تمامي گوش و چشم ميشوم تا بشنوم و ببينم شنيدني ها و ديدني ها را . شهري مدرن

 

زير هجوم سيگنال و ديجيتال ، شهر بازي فكر و رنگهاي پر از بيرنگي . ساعت خسته

 

زير بار زمان عقربه هایش را شانه به شانه ميكند .

 مستند انساني آغاز ميشود !

ازدحام زنجير وار و مارگونه تكنولوژي ذهن مخاطبان را مسموم ميكند، مكان : ترمينال

 

جنوب (خزانه ) : مسافران سرگردان در پي معبري براي گريز از خود و بلعيده شدن

در كام سياه شهر و دالانهاي بي سر و ته آن هستند. اينجا به تعبيري كلان شهر است و

 

كلافي سر درگم . شهر فقير و پولدار ، ميلياردر و كارتن خواب و گستره اي كه در آن از

 

هر نوع طبقه اجتماعي كه بخواهي پيدا ميشود ، از كارگر و فقير و زير خط فقر ،

گداي خياباني تا ميليونرها و خرمايه دارهاي بالا نشين شمال شهري ،باتلاق هاي سياست

 

و بازي هاي سياسي ،آقا زاده ها و زالوهاي چاق سير نشدني كه پشت نقاب ديانت

 

خون مردم را مي مكند .

 نمايشگاه آسمان خراشها ، فولاد ، بتن ،شيشه و تكنولوژي ، ولايت به اصطلاح با فرهنگ ها ،

 

متمدنين ، هنرمندان و روشنفكران گم شده در بي هويتي با ماسكها و صورتك هاي مختلف كه در جشن

 

بالماسكه تمدن حضور دارند . شهر ادارات دولتي ، بيمارستانهاي آنچناني براي پولدارها

 

و قصابخانه و مرده شور خانه فقرا ، اماكن تفريحي ، شركتهاي كلاهبرداري مدرن

با منشي هاي مولينكس چند كاره كه در ازاي پول به بهره وري كامل رسيده اند .

 همه چيز هست و هيچ نيست . از كنار عابران و شهروندان كه ميگذري مردم مثل آدم ماشيني سرد و بي

 

روحند . كمي بيشتر دقت كن ! يكي از شهروندان پيره زن كتاب فروش روبروي دانشگاه تهران است كه

 

بساطش را گوشه اي پهن كرده و در حسرت ديدن فرزندان مادر از ياد برده. كمي

آنطرفتر پيره زن ديگري با چرخ دستي پر از جوراب و خورده ريزهايديگر احساسات

 

عابران را قلقلك ميدهد تا چيزي كاسب شود : "آقا يه جفت جوراب بخر ثواب داره بچه يتيم دارم !"

"عجب آشيه آش نيكو صفت ، شله قلمكار و رشته با نصف نون بربري توريست پسند ". ويولونزن كور

بلوار كشاورز كه مينوازد حكايت دروغين صفا و دوستي را و در پايان نمايش عصر ها

جلوي گالري دادشي بالاتر از ميدان ولي عصرسيگار گوشه لب با دوستانش گپ ميزند و به ريش عوام

بيناي كور مي خندد . فستيوال ويژه رنگ هاي تند و هاي لايت كه بر تن عروسكها مي رقصد .

 سوژه اصلي شمائيد ! سازي نا كوك كه فالش مينوازد در اين سمفوني بزرگ ، نه آنان كه در حصار هاي

پوشالي خود پنهان شده مست و مغرور از چهره هاي بَزَك كرده ي خودشانند . نمايشگاهي است بزرگ و

چهار فصل براي عرضه كالاهاي مختلف مواد مخدر و انواع نشاط آور و توهم زا ، و سكس در انواع

مختلف ، پنهان و پيدا ، شرعي و غير شرعي با آخرين نسخه هاي روز و آپديت شده + كلكسيون جرم و

جنايت . به اعتبار و حمايت ستون هاي بلند حاشا كه اطراف خود كشيده اند و بازي مي كنند با خود ، با

ديگران ، با احساسات و عواطف فانتزي پست مدرن و مِتُدهاي به روز روانشناسي . پنهان پشت سيل به

لجن كشيده شده ي كلمات تا بودن و هويت خود را آزين بندي كنند .

 براي ماندن و سازگاري با اين تمدن مترقي خودت را فراموش كن و همه داشته هايت را ، بايد داربستي

فلزي يا بيلبورد متحرك شوي تا به فراخور نياز با معيارها و شرايط محيطي چهره عوض كني

كه مورد قبول و همرنگ اكثريت غالب شوي . براي رسيدن به اين درجات عالي تمدن ،

نبايد ها و بايد ها را فراموش مي كني چهار چوب ها شكسته ميشود و ارزش هاي

مدرن امروزي جايگزين ايده هاي گذشته ميشود بي هيچ حد و مرزي براي خواسته ها و به هر قيمت .

 اينجا براي خريد همه چيز ميتوان قيمتش را پرداخت و نا ديده و بي اهميت بايد گذشت از كنار ديدني هاي

ديروز عقب ماندگي .

و متعجب ميشوي از مردي كه به بهانه پرسيدن ساعت از عابران خيلي مودبانه قيمت جنس

نامرغوب خود را كه كمي آنطرفتر با بچه كوچكي ايستاده حراج ميكند و خيره ميماني به نگاه

ملتمس زن خود فروش ....در گوشه قلب معيوب تمدن خاطره اي سبز توجه تو را جلب ميكند .

صف صندلي هاي صامت كسالت ، ميزبانان موقت رهگذران گريزان از تب شهر و سراسيمه .

روي نيمكت نارنجي مردي تمام خستگيش را در چرتي كوتاه و سياه بر حجم سرد فلز تحميل مي كند .

لِي لِي حريص و شرورانه كلاغ ها ، خاكستري رنگ باخته افقي ناپيدا و مسافر كه در كوچه باغ

درختان ديار سرب و دود به انكار غربتش گُم ميشود تا تاولي باشد بر پوست شهر شطرنجي و

از رگ هاي پيكر مسموم تمدن بيرون مي جهد .

تب تند تمدن به مزاج مسافر سازگار نيست و با شرمندگي تمدن و سيتيزنش را هر دو بالا مي آورد ...!

 و حكايت مسافران و شهر آرزوها هنوز پابرجا ست ، وكلان شهر هنوز بت و بتكده اي است

براي پسران رانده شده از قبيله و دختران نا باكره جنوب شهر تا از مزاياي تمدن وفيگور

مدرنيته مضحك همچنان بهره مند شوند . گلهاي روئيده در گنداب عمري بيهوده دارند و

خود باختگان تمدن مدرن اينچنيني تبعيدي هاي بي بازگشت .

 آسمان ديار من همرنگ آسمان هيچ ديارديگري نيست ...!

       

                     خودتان قضاوت كنيد !

اميد **



 
سکوت . نه !!
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦  

                             <>>><<<<<>>>><<<<<>>>><<>>>>

 

سایه های غلطیده در نور

بر ستون های سنگی

رهگذرانی خاکستری

که در آوار زمان آرام فسیل می شوند

اینجا صورت ساعت چروکیده

و زمان معکوس است

( تهران توهم مستند ...! )

 

****************************************

در غروبی رنگ پریده

آن زمان که کلاغان به ترک روشنی

زبان طعنه می گشایند

بر امتداد تیره جاده های فاصله و سکوت

پرسه های مسافر دیروز

به پنجره مهتاب می رسد ...!

......................................................  

سربی ترین سلامهادر سردی نگاهت

اجبار درد ماندن لبخند گاه گاهت

زخمی ترین ترانه در عمق لحظه جان داد

...               

هنوز باید نوشت سکوت در گلو سرطان میشود پس باز هم مینویسم تا مرداب نباشم !

                                                          امید**


 
............
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥  

...

گُم شده بودم میان پیدا و نا پیدا ، دیدنی و شنیدنی ، بی عیار و قیمت در نمایشگاه چهار فصل و

روزانه تکرار و انتظارات دیگران ، کالایی برای خرید و فروش . تا به میزان درکشان و

حدود مرزهایی که به مذاقشان سازگارباشد بر من قیمت گذارند . این یکی ! جوان به ظاهر با

کلاس،آگاه و دانشجوی امروزی : آدم جالبی نیست ، توی خودشه و با خودش درگیره یه کم هم

اُمبله . با این طرز رفتار و لباس پوشیدنش فکر کنم یا عُقده ایه یا چند تختش کمه ! امکان داره

چند شخصیتی باشه ، عقب مونده ، بی خیال بهش اهمیت نده بریم سر قرار! تازه مُخشو زدم

خوش میگذره . با شنیدن این عبارات محبت آمیز و دلگرم کننده بیشتر در خود فرو می رفتی  

( با اجازه جناب لاکپشت )  که چرا دیگران چنین برداشتی نسبت به تو دارند ؟ ! ولی مهم هم

نبود مثل خودشون که برای من مهم  نبودند . به قول فلانی تنها یک شماره و دیگر هیچ !

کاراکتری ساخته و پراخته ذهن دیگران که نقشت را ، بودن یا نبودن و حتی رفتار و حرف

زدنت را دیکته کنند . جلوتر در خُم رنگرزی رنگهای تازه بر پیکر می گرفتی شاید دلخواه و

مقبولشان شوی و دورتر از خود . اون یکی !روشن فکر نمای تحصیل کرده ، عینکش را که 

شیشه خالیست به چشم زده و هنوز نو بودنش را رد قرمزی که روی دماغ و پشت گوش هاش

انداخته هوار میکشه ، با ریش و سبیل فلان مدل و گوشی موبایلی که افسار گردنش کرده تا

مارک و مدل برتر و به روزش رو به رُخ دیگران بکشه ، سرخوش از داشتن فلان مدرک

دانشگاهی نُطق میکند : از اینجور آدمها نباید بیش از این انتظار داشت . اینطوری بار اومدن .

طبقه اجتماعی ،سطح فکر محدود و محیط زندگی و رشدشون بطور مستقیم تاثیر گذاره ، ای

کاش درست بار میومدن . بعد از اتمام این حرفها یک مکث کوتاه میکنه و سرش رو به آرامی

چند بار بالا و پایین تکون میده تا اطرافیان عزیزش تز جدید رو مثل بُز تائید کنند . نه یادش

میاد و نه به خودش اجازه میده با این دک و پز به خاطر بیاره در قبال به دست آوردن

وضعیت و شرایط فعلی چه چیزهایی رو کجا گرو گذاشته و از کدام به اصطلاح مزیت منفور

که نسبت به اطرافیان داشته استفاده کرده ؟! عجب !؟ چه دنیای مسخره ای !عروسکیم و

دیگران با عقل ناقصشون برای ما لباس شناخت میدوزن و سبک زندگی تعیین می کنند ، ایده

ها و تفکراتی که قالبی برای چطور و چه بودن ما شده و بعد آوارهای دیگر ! رگبار تو های

ریز و درشت شلیک میشود تا عُقده های دست نیافتنی در تو  ی شکل پذیر گوسفند به سرانجام

برسد . فلانی همان سرد و گرم چشیده روزگار که پشت ریش بلندش قایم شده : استغفار کن ،

هرچه خواست خداست ناشکر نباش ! حالا چرا زندگی ؟ این همه قاره ما جهان سومی ؟ چرا

این کشور ، این استان ، این شهر ، حتی این محله و این خانواده و این طبقه از نظر اجتماعی

و اقتصادی ؟؟ نا محدود چرا  ها که در ذهن می چرخند و تنها پاسخ سر درد است و ... حالا

توی این خرابه دنبال چی می گردی ؟خودم هم نمیدونم ، گُم شدم ! نقش من در این توهم مستند

کجا و چیست ؟ قدم زنان تمام این افکار از ذهنم می گذشت . دست در جیب بین شهروندان بی

هدف و الکی خوش که زیر ظاهر و لباس های رنگ و وارنگ پنهان شده بودند تا کاسه

کمبودهای امتیاز شده شان سر ریز نکند . می لولیدم ، و لذت میبردم از تمدن قرن بیست و

یکم  . شهر ، خیابان ، پیاده رو ، جمعیت ؛ عابر ، ماشین ، خط کشی های ممتد و مقطع ، تابلو

، ویترین ، رنگ ، عبور آزاد ، بن بست ، محدودیت ، عبور ممنوع ! نمایشگاه سر ، سینه ،

اندامهای متورم که به بهانه مُد و کلاس چشمها را قلقلک میدهند تا غرائض سرکوب شده ،

خواب و بیدار یقه ات را بچسبند و تو بمانی با سئوالهای بی جواب . عشق های رویایی ،

رمانتیک سر کاری ، خیابانی چند دقیقه ای که ختم میشوند به ... فقر و فحشای جاری زیر

پوست شهر ، بزک شده با ترفندهای مذهبی و کلاههای گشاد شرعی که بر سر مردم میرود . 

می گذری ، دقت می کنی ، اهمیت نمی دهی ، جا میگذاری ، تنه میزنی ، لگد می خوری ،

طعنه می زنند، اخم می کنی و اعتراض ، سرکوب می شوی !  از بوی عطر و ادکلن های

جور واجور گیج و منگ ، تا بوی تعفن را نفهمی ! کجایی عمو ؟ روی زمین ! دانه کوچکی

از شن در صحرای بیکران کهکشان ، خیلی حقیر . جانداری به اصطلاح برتر با ذهن فعال و

آس طبیعت به علت چین و چروک فراوان قشر مغز متکاملش .بله !اینجا من و کمی آنطرفتر

تو ! با فاصله های تعریف شده در مقیاس سانتی متر و متر و ... شاید سال نوری . دنیاهای

متفاوت با برداشتهایی به همان تنوع از زندگی و مرگ ، انتظار ، محدوده ، چهار چوب

،تصورایده آل و آرزو و ... ما کجاییم ؟ من ، پنهان پشت کدام صورتک ، جا گرفته در کدام

قالب و تو ماهیت کدام مجسمه گچی میشوی تا بودنت را اثبات کنی ؟ آیا نقش خودمان را بازی

می کنیم ، تا کی و کجا ؟ باز هم سرم گیج میرود . دیگر سلول های به اصطلاح خاکستری

مغز که حالا زغال هم شده اند ، نه پذیرای ایده و تصورهای جدید در بحث های فلسفی هستند

و نه قابلیت درک امور منظم و قانون مند منطق را دارند ، که با پیروی از اصول پیش ساخته

و قراردادی شبیه یک ماشین تجزیه و تحلیل معتاد و سرگرم به علت و معلول شوند . کاش من

هم یک آدم عادی بودم با امیال و خواسته های محدود . گاهی کلمات هم کم می آورند .  زمان

خانه تکانی است ، عید نزدیک است خوابتان نبرد !

باعذر خواهی از اقلیت همدرد !

 سال نو مبارک .

                                                                    امید **


 
پس از باران...
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥  

پس از باران ...

آسمان سنگین و متلاطم است . ابرها شانه به شانه هم می کوبند و بی هیچ تعارفی سعی شان تنها تپیدن و باریدن است تا عقده های کهنه را در گوش  زمین ، سنگ صبور درد هایشان زمزمه کنند . غنیمت شمردن لحظه ای برای باریدن . آسمانی تیره وتار ، گودالی قیرگون که تنها رعد گه گاهی بر صورتش خراشی زودگذر از نور می نشاند و پیراهن تیره اش را می درد . شب از نیمه گذشته و سحر نزدیک است .باران سمج و مداوم که مدت زمانی است شلاقش را بر گرده بامها می کوبد و در گلوی تنگ ناودانها جاریست در حال بند آمدن است و میزبانی آسمان برای خروش رعد و شکوه های تلخ باد به انتها میرسد. آخرین قطره های باران خود را رها می کنند تا طعم آزادی زودگذر پیش از رسیدن به دهان تشنه زمین را تجربه کنند. زمان سکته می کند !  هوا گرگ و میش شده و پرتوهای آفتاب دزدانه و موزیانه طلوع را خبر می دهند. بیشتر مردم هنوز خوابند و بر بسترهای غفلت غلت می زنند . صدای غالب چک چک ناودانها ، جیغ گربه های خیس از باران و برخورد بیل های رفتگران با جدولهای سیمانی کانالهای فاضلاب است که رگهای ابتذال شهر را باز می کنند تا جاری تعفن متمدنین محترم همچنان روان باشد . در انتهای یکی از همین کوچه ها و در بن بستی قدیمی که کراحت را فریاد میزند کسی تمام شب را تا به حال بیدار است .مثل باران باریده و صدای ضجه هایش تنها رعد گذرای آسمان کوچک و محصور اتاق تنهاییش شده . او که خاطرات ریز و درشت و تلخ و شیرین را غربال می کند، تا بر دیوار کدر آینده آینه ای شفاف و روشن بیاویزد . مصمم به شروعی نو ، روزی بی کلاغ وبی ابرهای تیره ، بی برف ، بی باران ، بی لرزش شانه ها هنگام شکستن بغضهای گلو گیر . کلید کهنگی در قفل در با صدای خشک و خشن تماس دو فلزدر را به روی روزی نو می گشاید .سنگینی پنجره سربی رخوت و سکون را به شانه های دیوار تحمیل می کند . چشمانم هنوز سوزی خفیفی دارد . دل روشن لامپ اتاق از قطع و وصل مکرر برق سوخته در فضایی سرد و نمور قطره های نافذ باران از رخنه های سقف عبور می کنند و نت نمناک بر کف اتاق اجرا می شود .شاپرک سرگردان با شاخک های سوخته از حقیقت خورشید کاذب و بالهای خیس خورده کنار پنجره در سکوتی سنگین جان می دهد . به تنها چیزی که اهمیت نمی دهم خودم هستم . خودکار میان انگشتانم به اسیری میرود و رقص روی کاغذ را آغاز میکند . لایه به لایه خود را تفسیر می کنم . کودکی با رویای بازی مورچگان ، حمله بر ردپای زیستنشان تا راه لانه را گم کنند قافل از اینکه به کفاره گناهان کودکی در آزردن  این نمونه های شفاف برای زندگی اکثر آدمیان که همچون آنها تمام عمر به جمع آوری دانه های آمال و آرزو های بعید خود مشغولند حالا رد و بوی زندگی را گم کرده ام و به سادگی آن ایام نمی توانم به خانه سبز رویا سری بزنم . نوجوانی گله مند از چرای آمدن و چگونه بودن ، خود را در گرداب کتابهای فلسفه و عرفان غرق می کرد تا با چنگ زدن به این ریسمان های سست زاده ذهن بشرو ایسم های متبرک به مانیفست چگونه  بودن  توجیهی  برای حضور بی دلیل و اجبار بودنش بیابد. حالا منی که من شده ، به نیم من های دیگر فخر فروشی می کند که به چرکنویس تقدیر دزدانه سرکی کشیده و علامه شده ، بی توجه به جدول ضرب ضعیفش در زندگی روزمره که در کلاس ریاضیات روزمرگی با چشمبندی ازپوچی حیات آن را خوب به حافظه نسپرده ، در امتحان ریاضت زندگی در اولین سئوالات کم می آورد . می خواهد مدتی هر چند کوتاه خودش باشد ولی مست از چگونه گذراندن ساعات باقی مانده عمر . هنوز غرق افکار خود هستم و با خودکار روی کاغذ سفید پیش رویم شکل های نا منظم می کشم که صدای برخورد شیعی ناشناس به پنجره رشته افکارم را پاره می کند سراسیمه پنجره را که لولاهای زنگ زده اش قصد تحرک ندارند باز می کنم .

 

مهمان آمده ! گنجشکی کوچک ، خیس و سرما زده با آخرین نیروی باقی مانده در بالهایش خود را به پنجره کوبیده ، شاید بر خلاف من که تنها کهنگی و کسالت را میزبان این چهار دیواری می دانم او آخرین سراب  رویایش را بر پنجره سربی می بیند . پیکری نحیف و لرزان با واپسین ضربان قلب کوچکش بر دستهایم . بدنش را خشک می کنم ولی پس از مدتی کوتاه نور چشمان سیاه و کوچکش کدر و خاموش میشود دستم تابوتی است بی زمین و دور از خاک . گلدان خالی کنار پنجره را برمیدارم تا جایگاه ابدی پرنده دیروزم شود و به نوید شکوفایی فردا بوته رز کوچکم را که محبوس دستان  نامهربان حوادث  است را به آرامگاه میهمان ناخوانده پیوند میدهم . خروسهای خفقان آوازی نو سر می دهند و آفتاب در گوشه و کنار اتاق جاری می شود ، روشنایی روز نو نوازشی است برای گلبرگهای بوته رز آرام گرفته در گلدان گلایه دیروز . نبض روز می تپد ، زنگ خانه به صدا درمی آید ، کسی در آنسوی در دیالوگ ثانیه های دیدار را در ذهنش مرور میکند...!

.................................................

سلام را بهانه کن

نگاه را ترانه کن

به زیر چتر سبز بید

به کنج دل تو خانه کن

شبی به خواب من بیا

غبار و غم روانه کن

حریم خوابها گسست

به  سینه آشیانه کن

سکوت سایه ها شکست

طلوع جاودانه کن

بیا و نبض شاخه شو

به هر تپش جوانه کن

......................................................................................

ناقوس تقدیر هزاران بار نالید

 

و بر سطح سنگی و پر چین پیشانی

رد چشمانت

کتیبه شد ... !

                                                                            امید **

.....................................................................................


 
نقطه سر خط ...
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥  

3-2-1 ...

حالا بازی الاکلنگی آفتاب و مهتاب همچنان حریصانه تکرار ، و زمان بیرحمانه بلعیده می شود . من در ابتدای کویر کسالت بار کهنگی، خاطراتم را صفحه به صفحه و سطر به سطر مرور می کنم . پا برهنه بر شنهای غربت ، روبرو سرابی است که سراسیمه به سویش جاری میشوم مثل سیلی بعد از سالها خشکسال در صحرایی تشنه رویش ....سایه ، سیاهی ، سکوت ، سکون ! پیرمرد باغبان ترکه در دست برگهای زرد را به دست باد می سپارد ، تقدیر بر مدار خود لنگ میزند . منجمد شده ام ، شبیه قندیلی از یخ دور از نوازش آفتاب بر رگه های فسرده اش . کلمات مضحک و مبتذل در ترافیک افکار ناگفته متوقف می شوند . مانده ام با خاکستر و خاکستری ، خشک و چروکیده ، برگی زرد بر دستان خاک. نعشه از تکرار بیهوده تکرارها که زمان را فلج کرده ، غروب سردی است .دستی به صورتم می کشم چرا که زنده بودنم را از یاد برده ام . رو به آیینه تنها شبح تیره و کدری پیداست با هیبتی هولناک کج و موج که در خود می پیچد . چشم ها را میبندم ابتدای کوچه دیدارم ، قدم زنان  من و شاید او ؟! شتابزده از خانه فرار میکنم راه کور است و سنگلاخ . لنگ لنگان که جلو میروم بعد از چندین قدم زمین زیر پایم کم می آورد ، یک لحظه احساس پرواز را تجربه می کنم ، خاک ! چه شده ؟ چرا توی خواب ناله میکنی ؟ با تماس دستان ضمخت و پینه بسته نگهبان پارک از خواب می پرم ! غرق عرق شده دارم و میلرزم . تشنه نیستی ؟ سر انگشتان سرد را به پلکهام می کشم ، داره یادم میاد که چی شده و کجا هستم و این کابوس و معرکه هدیه سخاوتمندانه الکلی است که ... کنارم رز سیاهی مچاله روی زمین طراوتش را به سیلی  باد سپرده . تشنگی گلویم را میسوزاند ، خودم را به آبخوری میرسانم و تا نفس اجازه می دهد مینوشم ....

 صدا فسرده و صامت ، ترانه تیره ، تن از تبار تباهی ، دو چشم خیره... اینو کجا خونده بودم ؟ یادم نیست ! کوچه و خیابان ها مثل تکه ای تلخ و غریب و مسموم  مرا دفع می کنند و رهگذران مهربان دیروز با نگاه پر از طعنه دشنامهای خود را بدرقه راهم می کنند . با هر دردسری که هست خودم را به اتاق اجاره ای تنهاییم میرسانم . چشمان خیره پشت پنجره در انتظار قاصدکانی که به سرزمین هایی دور کوچ کرده اند ، به خوابی عمیق رفته اند . حالا تمام ابعاد زندگی را در اتاقی 6 متری جا داده ام . اتاقی که همنشین تنهایی آشنایان زیادی است با سقفی کوتاه تر از همه قفسهای معمول که آسمان را اسیر خود کرده اند پنجره ای تیره که چیزی از پس و پشت آن پیدا نیست و دیوارهایی که کاغذ دیواری بر آن گریه میکند و رنگ میبازد با انبوه اسکلت رنگ باخته عکسهای یادگاری که بر صورتش لک انداخته . شاپرکی غریب ، عجولانه و مست از وصال کاذب، خود را به لامپ اتاق می کوبد تا در رویای خورشید کوچکش به عروج برسد . هنوز ساعاتی زیادی به تو و روزها  بدهکارم  ! خودکارم را بر میدارم و شروع به نوشتن میکنم ...!

ادامه دارد...                                                           امید **


 
سبز ، خاکستری ، ... نقطه سر خط !
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥  

*****************************************************

برداشت اول !

سنگ فرش پیاده رو را بیرحمانه لگد می کنم .به آنجا که میرسم نمی بینمت !؟ نگاه می چرخد و باز تو نیستی و ...هستی ! پله های تردید را که بالا می آیم می بینمت ، پشت میزی که تنها یادآور تباهی درختی است . نشسته بر صندلی سکوت ، منتظری مرموز که حرفهایش را پس نگاه نافذش پنهان کرده . سلام ! سلام خوبی؟ تعارفات و حرفهای معمول ...!چی شده چرا ساکتی ؟ و باز پرده های پنجره را می کشی تا در حصار آن دور از چشمان ملتمسم باشی . انتظار ، سئوال ، تردید ، خنده ! اینقدر نخند ! چرا ؟ جدی باشم ؟ حوصله ندارم ...!

و کلمات بی نظم که در ذهن معنا می یابند ، بازی چشم و هیاهوی افکار ناگفته که راه هنجره را گم کرده اند.

بعد دو فنجان قهوه ! تلخ و شیرین ، شیرین و شیرین . خاطره ها سبز می شوند و خوابهای خاکستری لب می گشایند . کتاب عادت را که در کیف میگذاری وقت رفتن است ، پله های همنشینی را که پایین می آییم دوباره من خودم می شوم و تو هنوز مسافر رویاها و تعبیر خواب شیرینم ... خوشحال شدم ، خدا حافظ ! خدا حافظ .

میروی و می مانم و انتظار تعبیری دیگر ... !؟

برداشت دوم !

ديگر به سبقت عقربه ها در ماراتن بي انتهاي زمان اهميت نمي دهم که شايد فردايي باشد و زمزمه اي و ديداري ...و جيرجيرک وار عمر را ضجه نميزنم براي جفت گمشده. در خلاء زمان محتويات جمجمه ام عفونت ميکند و بوي تعفنش را  استنشاق مي کنم . دنبال خود گشتن و دنبال ديگري بودن ، او که شايد نيمه گمشده رويايت باشد و نيمه اي که فقدانش خماري تکامل است و وجودش مرفين تن و ذهن مادي . نه ! ديگر جلوتر نرو چون پوتين هايي که به پا داري سربي شده و هر قدمت در باتلاق مغزم فرو مي رود، زمين خشک و سنگلاخي که روزي به اميد سبز بودنش بر آن قدم گذاشتي ...همه چيز تقلبي شده حتي مرگ و تولد  ...جادوي ديرينه نگاه رنگ باخته به طلسم خواهش ... زمستان شده با همهمه برف فاصله که بي محابا مي بارد و بر ذهن و جسم رهگذران آوار مي شود. و تنها گاهي صداي کلاغي که چناري را لانه خود کرده جيغي است از دريچه حيرت تا شايد پلکهاي سنگينت را بيدار باشي شود ...و تو عروسک وار با صورتکی بزَک شده و سرما زده یادآور کلاغان که ته مانده ی سخاوتشان را نثار عابران می کنند ، تنها پشت ویترین سکوت چشمان بی هیاهو و ماسیده ات، از شبیخون ابعاد غریبم شتاب زده و سراسیمه فرار  می کنی .

 .............................................................................................

( عبور ممنوع ! )

به خود که می آیم مدتی است که بی هدف خیابان ها را گز می کنم . انگشتان پاهایم میزبان سرما شده اند زانوهایم سست و لرزان است وسوز نافذ بی اعتنا به بارانی چرم بلندی که به تن دارم بدنم را مور مور می کند. بی اراده محو تماشای ویترین رنگارنگ گل فروشی کنار خیابان می شوم ، بعد از مکثی کوتاه وارد میشوم : سلام ! سلام !؟ رُز سیاه دارید ...؟؟؟

 

... کات !

                                                                             امید **


 
بودا ! يلدا !
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥  

تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان !

************************************

حیات

به دنیا دو راه نگاه – راه و بی راه

تن دریاب ، بر تو چه می گذرد

معجزه ای است هر دم زندگی

همواره دگرگونی در راه است

حال را زندگی کن ... آینده را که داند

بوی عفن و عطر گل دو وجه زندگی اند

آنچه از توست ازآن تو نیست

زندگان محترمند... اشیاء نیز...

آلودگی تن یاد آور

امین جان باش

تنها سفر کن ، با نادان سفر مکن

بنشین و بشنو ، به همین سادگی

چنان بنشین که درون بیاساید

راه رهایی هر روز درنورد ، رهائی واپسین به روزی چگونه شود پیدا

.......................................................................................................

باورهای ابلهانه  

بی خبر جار چرا می زنی

آنچه یار خاطر توست گرد آور ، چه حاصل از آنچه بار خاطر توست

اقبال آفتابی ، بخت سیاه

دلباختگی دیوار بلندی است رویاروی شعور

اهریمن هوای نفس همواره در کمین است

نادن چه داند از نادانی

گفته ها به ترازوی عقل بسنج

خطا کار به گمراه رود و چه بسا شیطان شود

از خشم خویش ویران شویم

کور خود و بینای دیگران

بر دشمن به دشمنی غلبه نتوان

دوری گزین از دوست نما و شرور ، دهشتناک تر از درندگان است

گله در کوشش و تو در آسایش

......................................................................................................

روشنگری  

آنچه بر عهده تو است به غفلت مسپار

هشدار نخستین گام را به سوی چیزها

از یاد مبر چه می جویی

جانانه که غور و غوص کنی حقسقت فرجامین را در آغوش گیری

رهبر تویی راهبر تویی

شکست را بشکن

از آنچه می گذرد کناره گیر آرامش ژرف پیداست

در به روی پریشان حالی مگشا ... حتی آنگاه که ورطه هراس در گشوده است

چرخ هواس به چرخ انداز ، هستی چرخان است

در پی روشنگری به خطا رفته به خطه وهم رسد

دگر شده اند دیگران دگرگونی پذیرا شو

بر خود یله راه خود دنبال گیرد گله را رها کند

....................................................................................................

واقعیت

(( کارما )) یعنی گریزگاهی نیست

تن فرتوت شود ، جان بدرخشد

همه می میرند ، بفرما !

واقعیت تماشایی است به همین سادگی

در خانه خیال وقت مانده هنوز ... 

زندگی جز رنج و عذاب نیست  

آنان که (( کارما ))ی نیک دارند و درستکارند از این جهان درگذرند و دیگر بار شادمانه زاده شوند ...

..............................................................................................................................

******************************************************

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غزلی نا تمام !!

 

 

با دو چشم خسته ام مخمور حس خفتنم

در حریم رازها مجبور درد گفتنم

بر عبور سایه ام جز رد حیرت هیچ نیست

کوچهء تاریک و من رنجور زجر جستنم

..........!

------------------------------

 

می گذرند ، شتابان

سیل آشفته ی مورچگان

در خاطره ی  تعفن فردا

پا بر سنگ های سرد

گونه ی غروب گل می اندازد

یلداست ... !

                                                                                  امید **

 


 
فصل زرد !
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  

جامه دران

 یک رودخانه تحرک

 یک بامداد جوانی

یک آفتاب درخشش

 یک ماه نقره فشانی

دل : با هزار کبوتر

در جنبش و تپش و شور

تن : با هزار تمنا

در التهاب نهانی

یک اتفاق : که هرگز از خاطرم نگریزد

یک اعتماد :‌ وزان پس

 آنی که افتد و دانی

 لب : با هزار شراره

 شب : با هزار ستاره

 بر گیسوان من و شب

 از بوسه مانده نشانی

عریان دو روح که بودیم

در هم تنیده دو اندام

چو نان دو لپه ی بادام

تفسیر این دو همانی

ای ذهن خسته ، مدد کن

 گویی به عالم خوابم

 از روی آینه برگیر

گردی ، اگر بتوانی

 امشب کجای جهانم ؟

 نی بر زمین و نه بر ابر

 ای عشق گمشده ی من

امشب کجای جهانی ؟

ای چتر پیچک پر گل

 با عطر زرد و سپیدت

 کو راه چاره که ما را

 در سایه ات بنشانی؟

 مطرب ! به سیم جنونت

 آهنگ جامه دران کن

کامشب ز حسرت عشقی

 ماییم و جامه درانی

                                                   سیمین بهبهانی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

با قهر چه می کشی مرا

با قهر چه می کشی مرا

 من کشته ی مهربانیم

یک خنده و یک نگاه بس

 تا کشته ی خود بدانیم

 ای آمده از سراب ها

 با خواب و خیال آب ها

 دارد ز تو بازتاب ها

 آیینه ی زندگانیم

 گر نیست به شانه ام سرت

یا از دگری ست بسترت

غم نیست که با خیال تو

 همبستر شادمانیم

 شادا !‌ تن بی نصیب من

 افسون زده ی فریب من

 مست است و ملنگ و بی خبر

از دست و دل خزانیم

انگار درون جان من

سازی ست همیشه نغمه زن

گوید به ترانه صد سخن

 از تاب و تب جوانیم

افتاده چنین به بند تو

 می خواست مرا کمند تو

 گفتی که رهات می کنم

دیدم که نمی رهانیم

ای یار ، تبم ز عشق تو

 شورم ، طلبم ز عشق تو

 اما ز پیت نمی دوم

بیهوده چه می کشانیم

 فریاد ، که جمله آتشم

 تا عرش لهیب می کشم

با این همه نیست خواهشم

 تا شعله فرو نشانیم

 نزدیک ترین من ! همان

 در فاصله از برم بمان

تا پک ترین بمانمت

 تا دوست ترین بمانیم

                                                                 سیمین بهبهانی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جشنواره بلوغ نبض بلوط ها

 و آنسوتر

برخاکستری افق

طایفه کلاغ

در جشن تدفین مترسک

یلدا را زمزمه می کنند...!

                                                                       امید **

برای دوستی که یک هزار پا با یک پای چوبی دارد !


 
خسته !
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥  

ساده میشد عشق را تنها گذاشت                    روی پرهای عطوفت پا گذاشت

یاد را در سینه های گرم کشت                      شوق را پشت زمانها جا گذاشت

یاد سبز دوستی را زرد خواست                     رد کمرنگی ز بودن ها گذاشت  

در نگاه  تیرگی ها  سایه ماند                        گوش را در معبر نجوا گذاشت

با لبان بسته شعری تازه  خواند                  چشم را در اوج حیرت وا گذاشت

گریه ی  شب شکوه های روح بود             داغ جانسوزی که بر دلها گذاشت

........................................................................................................................................

دهان گشاد سطل زباله

کاغذهای مچاله را

 بالا آورد

عینک ته استکانی وارونه روی میز

با طعنه به او نگاه میکند

و آن گوشه ساعت مچی

خواب ُبعد پنجم

زمان تاول میزند

خودکارش را می شکند

خون و جوهر یکی میشود...!

                                                                           

                                                                                             امید**


 
سوز پائیز !
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥  

دستفروش شده بودم

کنار خیابان عادت زندگی

 

حراج دلم !

به چک اعتماد هم می فروشم 

با همه تنهائیم

رهگذری ایستاد

با چشمان کال

نیشخندی

باز من ماندم و ...!

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

سرباز سفید دو خانه به جلو

نوبت به تو که رسید

با وزیر بی رحم فاصله...!

<><>><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

هزار توی گنگ فاصله

مرداب مرگ رویای تو

به سایه ای  دلخوش نباش

انتهای تمام راهها

به هیچ می رسد ...!

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> 

در امتداد پرسه هایش

یکی سوت میزد مثل قناری

یکی گرگ می شد

یکی سگ

عشق ماده ی رویایش را له له میزد

در این حراجی شعور

سوزش انگشتان انزوا را

 از آتش حیرت سیگار

تجربه کرد ...!

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

با تو میشد بخت را تفسیر کرد           منتهای عشق را تعبیر کرد

در تپش های تنی تکرار شد             خاطرات سبز را تکثیر کرد

با سلامی فاتح  تردید شد                 پاکی  آئینه را تسخیر کرد

بی تو اما روزها کوتاه شد              غصه ها را بر دلم تحریرکرد

خنده های شوق دیگر آه شد             بغض در راه گلویم گیر کرد

آسمان عمر بی مهتاب شد               تلخی و تقدیر را درگیر کرد

  

************************************************************* 

آئینه شدم

که چشمانش را بدزدم ...!

************************************************************* 

مجروح  از نیش عقرب عقربه ها

بر جسارت غروب و ابر نشسته روی  شیشه

دست میکشم

در آن سو

غریبه ای                                                                        

پوست می اندازد ...!

                                                                                        امید **

 

 

 


 
پاییز !
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥  

<<>>>><<<<>>>><<<>>><<<>>><<<>>>><<<>>>

*************************************************

خوش آمدی به خزان !

خیرگی خسته

خمار پریده رنگ ، خطیب خاموش

خلیج خاطر خیال خستگان خوابگرد

خشم خزیده ، خیمه خلاء

خلاص خوشه های خشک خصومت

خواستگاه و خزانه خاطره ، خلوت شیرین

فصل شکوفه های شعر وگلزار عاطفه

تولد امید ... !

                                                                    امید**

***********************************************************


 
تلنگر !
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥  

                  *********************************************

 

از آخرین خواب ناگهانیش مدتی گذشته بود ، بیدار شد ! خستگی عمیقی را در تمام تنش حس می کرد . همه جا تاریک و سرد بود بدون هیچ صدا و تحرکی . به چشمانش فشار آورد نتوانست کوچکترین نشانه ای از نور پیدا کند. بوی خاک نمناک و بوی تند و غریب دیگری آزارش میداد و پوششی  پیچیده روی تمام بدنش تحرکش را کم میکرد. به پهلو خوابیده و سرمای مرموزی همه اعضایش را سست و کرخت کرده بود،خواست بنشیند ، سرش را بلند کرد، به سقف کوتاه و سنگینی خورد ، تازه فهمید که ... !

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بذر نگاهت به گلدان خشک و شکسته دل

 

 ناگهان گل داد و شکفت .

من باغبان هجوم سبز چشمانت شدم ... !

**************************************

                                                                          امید **


 
یادداشت
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥  

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

به میهمانی نیستی پا نهاد

آن زمان که تنها قاشقی از غفلت رنگین مرگ را در دهان گذاشت

در گیر ودار ماندن و رفتن

درگیری نیستی و نفس

اندکی تقلا برای ماندن

تسلیم !

تحرکی نو در ریه های تشنه حیات

و نبض آرام زندگی

تولدی در انتهای نیستی

او دوباره متولد شد ... !

 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

(( باز هم آمدم نبودی ، دوستدار تو ... ))

خواستم روی در خانه بنویسم

اما نشد !

از خواب پریده بودم ... !

امید **

*************************


 
تکرار بازی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥  

**************************

فرصتی نیست !

فرصتی نیست !

حتی برای خمیازه ی عبوس صداقت

گمشده ای در لابلای اوراق چرکین

گرداب هولناک عطوفت علیل

سازگاری ملموس و مانوس تیغ و شاهرگ

اجبار عروج  سیال جاری

 در نبض تپنده حیات

اقامتی کوتاه میان مردگان عمودی

مست از شراب مسموم خیال خاکستری زیستن

لالائی لال به گوشهای سنگین پیوند

عبور عجولانه نگاه ملتمس

 از منظر سُست چشمان منتظر

سفری از آغاز تا همیشه

 

من دوباره برگشتم  ... !؟

                 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خط جنون به گُرده ی دیوار می کشید

آن رهگذر که خاطره بر دار می کشید

تعبیر مبهمی از خوابهای دور بود

تصویر مرده ای که به تکرار می کشید

سر تا به پا تجلی نفرین دهر بود

آشفته ای که ضجه ی خونبار می کشید

نبض حیات به رگهای سرد  و  سُربیش

کابوس طالع نحس به پندار می کشید

از مرگ دل سالها می گذشت و هنوز

نقش همان درد کهنه به دیوار می کشید

                                                    

  امید **

                              ***************************


 
....
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥  

*****************************

                      حجم تمام پنجره دیوار می شود                       

 

وقتی که آسمان دلت تار می شود

                پروانه از پریدن خود شرم می کند             

 

   آن دم که بٌعد غریب فاصله تکرار می شود

          جز ردپای ضمخت درد های کهنه نیست       

 

 

 بغضی که در گلوی خسته بیدار می شود

 

                مغلوب بازی تقدیر سرکش است                

 

 پروانه ای که صید شعله بیمار می شود

امید **

 !!! این نوشته یک شعر کلاسیک نیست !!!

********************************************


 
...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥  

***********************************************

سفری تا ورای حجم بی رنگ تو در خوابهای آشفته

 

سرفه خون آلود ذهن سرب اندود

 

 از همهمه ویرانه جغد نشین

 

تلاشی به صیقل اندیشه کدر

 

تکاپوی شیرین شاپرک به میزبانی شعله

 

درخشش چشمها

 

عاشقانه ترین نگاه

 

پژواک ندای ذهن های تشنه ی  پیوند

 

 در پیچ و خم جاده سبز آرامش

 

کلید قفل زنگار بسته دریچه مسدود دل

 

میلاد ما شدن ...!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دوستت میدارم

مثل آغاز تپیدن در تن

زایش حس غریبی در دل

رویش غنچه گل در باران

تردی برگ گلی با شبنم

مژده آغاز جدیدی با تو ...!

امید **

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


 
تقديم به دوست !
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥  

*************************************************

پیله تنهائیم را ترک میکنم

 تا در معصومیت تٌرد چشمانت

 محبت را به میهمانی بنشینم 

و به آتشبازی پر شکوه نگاهت

خاطره شبهای تیره وتار را به گورستان خاطرات خاکستری می سپارم .

                                             موسیقی پر طنین نگاهت را دریغ مکن

 که چشمانم ،

 دریچه های منتظر دل 

چون شبی غرق در حراس

 مشتاق تکراراولین نگاه توست  

که حادثه عبور شهاب پیوند را

 در آسمان این شب تهی

 از روشنی  نوید میداد .

مهتاب شو و رد قاطع تیرگی ها ...!

                           ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شبانگاه

که  سقف های کوتاه آسمان را به اسیری میبرند

و موسیقی شب جز سمفونی مکرر جیرجیرک

سایه های کشیده و درهم نیست

تنها یاد تو پلکهای خسته ام را باز نگاه میدارد

دعوت سایه به سکون

لمس زمخت زخمهای کهنه دل

اصرار به حضور خفاشان ، رد کبوتر

همنشینی عبوس الماس و ریگ بیابان

پیوند سست چشمان سرد و سیاهی

سکوت خراشیده  به جیغ حشرات !

طلوع ماه ی و کلید سیاه چال ستارگان اسیر

سماجت شیرین شاپرک

نگاهت نوشداروی دل

تپش ستارگان نوید آمدنت

سلام ستاره سهیل دلهای بی قرار... !

                                                                                        امید **

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آدرسهای جديد !

                                        توريسم و مسافرت 

 http://www.bestirantravel.com/      http://www.irantourism.org/      http://www.itto.org/
http://www.topirantravel.com/      http://www.irandoostan.com      http://www.directglasgow.co.uk/glasgow-iran/iran-tours-glasgow.html

                                      اخبار ورزشی

 http://www.iransport.net/       http://www.persianfootball.com       http://www.irankicks.com     http://www.pahlavani.com/
http://www.esteghlalfc.com/       http://www.skifed.ir/       http://bahador-/

بهترين وبلاگهای فارسی  

 http://www.parseek.com/weblogs.asp#       http://exir.blogspot.com      http://astronomers.persianblog.ir/         http://www.netkadeh.com/    
http://www.sologen.net/      http://baarbaa.persianblog.ir       http://www.xerxes.persianblog.ir/        http://www.parastood.com       http://irannorth.persianblog.ir/    
http://www.anvari.org/flog/      http://www.angoori.com/       http://angoori.com/weblogs.htm       http://kevin.persianblog.ir/       http://river.blogsky.com      http://pesaraketanhaa.blogspot.com/
http://sistani.blogspot.com/         http://www.saradarvish.com    http://sassan.blogspot.com       http://members.listsitepro.com/khonj/        http://tahsilat.blogspot.com     http://www.tehranweb.net/
http://asal.persianblog.ir/         http://www.hamedbanaei.com       http://www.valinezhad.com/reza/weblog/       http://mjpt.persianblog.ir     http://albalo.persianblog.ir/        http://jaarchi.com/
http://merikhi.blogspot.com/        http://ecommerce.persianblog.ir     http://newmaktoob.blogspot.com/        http://www.webgardy.persianblog.ir/ 
jok va sargarmi  :   http://www.jokestan.com/       http://www.bedehi.com       http://www.kossher.com/main/ie5/main.html

                               موتورهای جستجو يا راهنما 

http://www.iranonline.com/     http://www.iranindex.com/      http://www.taktaz.com    http://www.tactaz.com/new.html        http://www.iranclick.com/      http://www.mage.com    http://www.virtualiran.com/      http://www.noavar.com/
http://www.salamiran.com/     http://www.asianetwork.info/      http://www.iraniansites.com    http://www.iranziba.com/     http://www.bimax.ir/      http://www.persiancity.com     http://www.inrooza.com/      http://persiasite.com/       http://www.newiran.net    http://www.i-r-a-n.info/
http://www.i-r-a-n.info/        http://www.persianmirror.com/       http://www.eshve.com/

                              فروشگاه های انلاين 

http://www.dastchin.com/shopaff.asp?affid=293      http://www.bekhar.com    http://www.iranstore.com/       http://www.e-ketab.com/ 

                                کتاب و مجلات فارسی

http://www.funiran.com/gotourl.php?id=719         http://www.golshan.com/ketabkhaneh/ketabkhani/ketabkhani.html        http://www.farsinet.com/farsi/       http://classics.mit.edu/Ferdowsi/kings.html        http://onlinebooks.library.upenn.edu/        http://www.persianmirror.com/

                                       سينمای ايران 

 http://safainla.us/movies.htm       http://www.jigartala.com/movies.php       http://www.tehran20.com/Film.htm   

                                             پزشکی

 http://www.iranmedical.com/      http://www.tehrandoctors.com     http://www.mediciran.com/       http://www.khatamhospital.com     http://www.irmsa.com

موزيک 

http://www.behrozmp3.tk/ 

  مجلات و کتابخانه الکترونيک  يک سايت به درد بخور

ديوانه پرسيد، عشق چيست
عاقل جواب داد : ديوانگي
و ديوانه بي‏تفاوت، به راه خود ادامه داد.....
!

.............................................................................................


 
دعوت !
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥  

********************************************

تنها به تداوم سماجتی شیرین

 

 و جسارتی نو برای زیستن

 

 نه برای معشوقی زیبا روی  

 

که در پس فاصله ها به انتظارش نشسته ایم

 

 تبسمی شاید از غریبه ای رهگذر

 

 که از کنارمان میگذرد 

 

و پشت غبار جهل ادارک متورم محو می شود

 

به خاطر با هم بودن و ماندن

 

در رویاهای سبز آرامش و تٌردی عاطفه

 

به خاطر شقایقهای وحشی

 

 و رنگین کمان رنگهای بال پروانه ها

 

که بی هیچ بهايی به انسان هدیه میشود

 

به خاطر سکوت و نبض ممتد ستارگان

 

 در اقیانوس مقدس آسمان شب

 

به خاطر غنچه نو شکفته ی قلبهای همنشین آستان محبت

 

به خاطر آه بلند و مرده در گلوی من

 

و بغض های اشک شده تو

 

 و تنها به خاطر پیوند دو دل

 

که در بٌعد جاری زمان زندگی را زمزمه می کنند 

 

به حرمت دو نگاه ملتمس ،

 

 خسته از غربت و فاصله

 

که بی هیچ لرزش و ترسی در یکدیگر ذوب می شوند 

 

شتاب کن !

 

تا لحظه های شکفتن را به دریای زلال عشق جاری کنیم 

 

شاید فردا یکی از ما نباشد ...!

 

                                                                                                      امید **

                                 *******************************


 
آخر بازی !
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥  

****************************************

تداوم نیستی .

آرامش ذهن های متورم از آمدن ،

 ماندن و زیستن

 خمیازه بلند مرگ که آدمیان را به کام خویش میکشد

 . ضیافت خاک ،

 تاریکي،

 سکوت ،

 خلاء ،

 شمیم کافور ،

رقص مرگ 

 

حریم مقدس کرم ها که نبودنت را به پایکوبی نشسته اند

 

ایستگاه آخر ،

 انتهای توهم ،

 درمان ماخولیای مزمن ذهن مسموم شده

 به درک اشیاء و هستی

 

سقوط به دره عمیق نیستی

 چون رویای به زیرآمدن از بلندترین نقطه به اعماق پست 

 

آوای مکرر حشرات

 در اٌپرای اجساد سرد و ساکن

 

و چشمکی به بٌعد زمان .

 

 شراب تلخ و سنگین مرگ ...!

                                                                                              امید **

                          ********************************