و دروغي بيش نبود كه آسمان همه جا همين رنگ است .
تا سرگيجه نگيرم در پيچ و خم جاده هاي غريب كه آستيگماتيسم فاصله را تصوير ميكنند .
اميد رسيدن به شهر و دياري
كه تمثال تمدن است و پا نهادن به آن، اوج فواره ي آمال مردمان كوته نظر ظاهر بين .
مسافر رنج سفر را به جان خريد تا ببيند ، بشنود وتفسير كند روياي مترسكان
غلطيده در پوشال مدرنيسم را . حكم رفتن بود نه ماندن ، تحمل مارپيچ گزنده ي جاده كه اجبار سفر را
به كابوسي شيرين پيوند مي زد . گرده ي فصل فاصله شلاق مي خورد . حالا من و جاده يكي شده ايم
تا پروازي در سكوت را تجربه كنيم . باز نگاه ثابت و صامت اشياء و
اجسام كه محكوم به سكون ميشوند تا جاري سفر همچنان جريان يابد .
در گلوي گود و گنگ راهها بلعيده ميشوم ! هنوز حركت اساس حيات است، برو ...!
خطوط مواج و مقطع ، مدارهاي نامرعي زمين ، سخاوت سربي سينه ي سرد سپيدار، لانه هاي متروك
كلاغان ديروز و غبار غربتي كه بر ردپايم مينشيند تا شايد در دياري ديگر، در گستره سرزمين غربت
از
آنچه تا كنون بوده ام بگريزم ، شايد قراري و ...!؟ بر آفتاب سرد ديروز غالب ميشوم ، كور
سويي از دور پيداست . در اين ميان باد كه همراه مسافران است صداي قدمهايم را پيش از
رسيدن براي شهر سرد سرب و بتن سوغات ميبرد. من ، جاده ، غربت ، سكوت ، سئوال و
هيات هولناك تمدني نو .
تمامي گوش و چشم ميشوم تا بشنوم و ببينم شنيدني ها و ديدني ها را . شهري مدرن
زير هجوم سيگنال و ديجيتال ، شهر بازي فكر و رنگهاي پر از بيرنگي . ساعت خسته
زير بار زمان عقربه هایش را شانه به شانه ميكند .
مستند انساني آغاز ميشود !
ازدحام زنجير وار و مارگونه تكنولوژي ذهن مخاطبان را مسموم ميكند، مكان : ترمينال
جنوب (خزانه ) : مسافران سرگردان در پي معبري براي گريز از خود و بلعيده شدن
در كام سياه شهر و دالانهاي بي سر و ته آن هستند. اينجا به تعبيري كلان شهر است و
كلافي سر درگم . شهر فقير و پولدار ، ميلياردر و كارتن خواب و گستره اي كه در آن از
هر نوع طبقه اجتماعي كه بخواهي پيدا ميشود ، از كارگر و فقير و زير خط فقر ،
گداي خياباني تا ميليونرها و خرمايه دارهاي بالا نشين شمال شهري ،باتلاق هاي سياست
و بازي هاي سياسي ،آقا زاده ها و زالوهاي چاق سير نشدني كه پشت نقاب ديانت
خون مردم را مي مكند .
نمايشگاه آسمان خراشها ، فولاد ، بتن ،شيشه و تكنولوژي ، ولايت به اصطلاح با فرهنگ ها ،
متمدنين ، هنرمندان و روشنفكران گم شده در بي هويتي با ماسكها و صورتك هاي مختلف كه در جشن
بالماسكه تمدن حضور دارند . شهر ادارات دولتي ، بيمارستانهاي آنچناني براي پولدارها
و قصابخانه و مرده شور خانه فقرا ، اماكن تفريحي ، شركتهاي كلاهبرداري مدرن
با منشي هاي مولينكس چند كاره كه در ازاي پول به بهره وري كامل رسيده اند .
همه چيز هست و هيچ نيست . از كنار عابران و شهروندان كه ميگذري مردم مثل آدم ماشيني سرد و بي
روحند . كمي بيشتر دقت كن ! يكي از شهروندان پيره زن كتاب فروش روبروي دانشگاه تهران است كه
بساطش را گوشه اي پهن كرده و در حسرت ديدن فرزندان مادر از ياد برده. كمي
آنطرفتر پيره زن ديگري با چرخ دستي پر از جوراب و خورده ريزهايديگر احساسات
عابران را قلقلك ميدهد تا چيزي كاسب شود : "آقا يه جفت جوراب بخر ثواب داره بچه يتيم دارم !"
"عجب آشيه آش نيكو صفت ، شله قلمكار و رشته با نصف نون بربري توريست پسند ". ويولونزن كور
بلوار كشاورز كه مينوازد حكايت دروغين صفا و دوستي را و در پايان نمايش عصر ها
جلوي گالري دادشي بالاتر از ميدان ولي عصرسيگار گوشه لب با دوستانش گپ ميزند و به ريش عوام
بيناي كور مي خندد . فستيوال ويژه رنگ هاي تند و هاي لايت كه بر تن عروسكها مي رقصد .
سوژه اصلي شمائيد ! سازي نا كوك كه فالش مينوازد در اين سمفوني بزرگ ، نه آنان كه در حصار هاي
پوشالي خود پنهان شده مست و مغرور از چهره هاي بَزَك كرده ي خودشانند . نمايشگاهي است بزرگ و
چهار فصل براي عرضه كالاهاي مختلف مواد مخدر و انواع نشاط آور و توهم زا ، و سكس در انواع
مختلف ، پنهان و پيدا ، شرعي و غير شرعي با آخرين نسخه هاي روز و آپديت شده + كلكسيون جرم و
جنايت . به اعتبار و حمايت ستون هاي بلند حاشا كه اطراف خود كشيده اند و بازي مي كنند با خود ، با
ديگران ، با احساسات و عواطف فانتزي پست مدرن و مِتُدهاي به روز روانشناسي . پنهان پشت سيل به
لجن كشيده شده ي كلمات تا بودن و هويت خود را آزين بندي كنند .
براي ماندن و سازگاري با اين تمدن مترقي خودت را فراموش كن و همه داشته هايت را ، بايد داربستي
فلزي يا بيلبورد متحرك شوي تا به فراخور نياز با معيارها و شرايط محيطي چهره عوض كني
كه مورد قبول و همرنگ اكثريت غالب شوي . براي رسيدن به اين درجات عالي تمدن ،
نبايد ها و بايد ها را فراموش مي كني چهار چوب ها شكسته ميشود و ارزش هاي
مدرن امروزي جايگزين ايده هاي گذشته ميشود بي هيچ حد و مرزي براي خواسته ها و به هر قيمت .
اينجا براي خريد همه چيز ميتوان قيمتش را پرداخت و نا ديده و بي اهميت بايد گذشت از كنار ديدني هاي
ديروز عقب ماندگي .
و متعجب ميشوي از مردي كه به بهانه پرسيدن ساعت از عابران خيلي مودبانه قيمت جنس
نامرغوب خود را كه كمي آنطرفتر با بچه كوچكي ايستاده حراج ميكند و خيره ميماني به نگاه
ملتمس زن خود فروش ....در گوشه قلب معيوب تمدن خاطره اي سبز توجه تو را جلب ميكند .
صف صندلي هاي صامت كسالت ، ميزبانان موقت رهگذران گريزان از تب شهر و سراسيمه .
روي نيمكت نارنجي مردي تمام خستگيش را در چرتي كوتاه و سياه بر حجم سرد فلز تحميل مي كند .
لِي لِي حريص و شرورانه كلاغ ها ، خاكستري رنگ باخته افقي ناپيدا و مسافر كه در كوچه باغ
درختان ديار سرب و دود به انكار غربتش گُم ميشود تا تاولي باشد بر پوست شهر شطرنجي و
از رگ هاي پيكر مسموم تمدن بيرون مي جهد .
تب تند تمدن به مزاج مسافر سازگار نيست و با شرمندگي تمدن و سيتيزنش را هر دو بالا مي آورد ...!
و حكايت مسافران و شهر آرزوها هنوز پابرجا ست ، وكلان شهر هنوز بت و بتكده اي است
براي پسران رانده شده از قبيله و دختران نا باكره جنوب شهر تا از مزاياي تمدن وفيگور
مدرنيته مضحك همچنان بهره مند شوند . گلهاي روئيده در گنداب عمري بيهوده دارند و
خود باختگان تمدن مدرن اينچنيني تبعيدي هاي بي بازگشت .
آسمان ديار من همرنگ آسمان هيچ ديارديگري نيست ...!
خودتان قضاوت كنيد !
اميد **